احمد بن محمد حسينى اردكانى

457

مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى )

نخواهد بود و شمّ و شكل در نزد ايشان دليل بر صورت مطلوبه يا مهروبه نخواهد بود . پس از اين ظاهر مىشود كه براى محسوسات ظاهره اجتماعى در قوّه جزئيّه ادراكيّه هست . و آن قوّه هيچ يك از حواسّ ظاهره نيست ، پس بايد كه مدرك باطنى جزئى باشد ، و اين قوّه موسوم است به حسّ مشترك . و اين حجّت ضعيف است ، به سبب آنكه عقل در انسان و وهم در حيوان جامع جميع قواى مدركه و غير آن هستند ، و حاكم بر مدركات و مستعمل همهء آنها آن دو چيزند . پس براى حكم همين قدر كافى است كه بياض سكّر را به بصر و حلاوت آن را به ذوق درك نمايد . و ايضا ما تعقّل مىنماييم انسان كلّى را ، پس شخص معيّنى از انسان را مشاهده مىكنيم ، پس حكم مىكنيم كه اين شخص آن انسان است ، با آنكه انسان كلّى معقول است و شخص جزئى محسوس . پس اگر بايد كه حاكم بر دو چيز مدرك هر دو بالذّات باشد بايد كه در اينجا قوّهء ديگر باشد غير عقل و غير حس كه مدرك معقول و محسوس با هم تواند بود ، و وجود چنين قوّه‌اى كه بالذات هم مدرك معقول و هم مدرك محسوس تواند بود محال است . حجّت دوم : آن است كه ما قطرهء نازله و شعلهء جوّاله را خطّ مستقيم و دايره مىبينيم ، و در خارج نه خط موجود است و نه دايره . و محلّ حصول آنها قوّهء باصره نيست . امّا به مذهب كسانى كه إبصار را به خروج شعاع مىدانند و كسانى كه مبصر در نزد ايشان همان امر موجود در خارج است ظاهر [ است ] ، و امّا به مذهب كسانى كه به انطباع صور در بصر قائلند به اعتبار آنكه حضور مادّه در ابصار شرط و ضرور است ، و بصر ادراك مبصر نمىتواند نمود مگر در همان مكان كه واقع است ، پس بايد كه [ 402 ] آن اشباح در قوّهء ديگر باقى باشد ، و آن نفس نيست ، پس قوّهء جزئيّهء ديگر خواهد بود . و امام رازى گفته است كه شمار در مقام آنكه رؤيت به انطباع در بصر است به همين دليل استدلال مىكنيد ، و الحال آن را دليل بر انطباع در حسّ مشترك مىگردانيد . و چه مانع است از آنكه محلّ انطباع آن روح باصره و قوّهء باصره باشد و در موضعى كه واقع است منطبع در روح باصره گردد ، و پيش از آنكه اين صورت محو شود صورتى ديگر در حالتى كه واقع در حيّز ديگر است منطبع گردد . و قوّهء باصره شاعر به هر دو صورت باشد ، و نقطه را بر امثال خطّى احساس نمايد .